بغض فرو خورده

دیشب مامانم ساعت سه و نیم که از احیا اومد داشت سحری میخورد که به بابا میگفت عجب بدبختم من همه بعد سحری تا ظهر میخوابن اونوقت من باید ساعت هشت بلند شوم و کمک کنم تا نسیم بره سر کار و بغض من بود که ترکید در دل سیاهی شب و تنهایی خواستم دعا کنم که منو که باعث زحمت شدم بگیر و بجاش زحمت دیگری که دیگر نتواند بابتش بنالد بدهد اما دلم نیامد و فقط خواستم راحتم کند

منو اصلی
جستجو
تشکر
3.35
قالب از: Iranianet

XML