تولد یا…

ساعت ده صبح بیستم شهریور فرزند اول خانواده ای فرهنگی درطبقه متوسط جامعه (ته حالا) در شهر کرمان زاده شد. تا ده دوازده سالگی همه چیز شاد و خوب به نظر می رسید اما این کودک حساس درک می کرد که چیزی مسئله دار در خانواده وجود دارد. پدر معلم بود و مادر خانه دار با اختلاف سنی نسبتاً زیاد اما این زیاد مهم نبود مشکل از اختلاف دو سطح خانواده بود هیچکدام در جای خود بد نبودند اما با همدیگر جوش نمی خوردند به قول امروزی ها مچ نبودند. فرزندان پنج تا بودند دو دختر در جایگاه اول و دوم و سه پسر در رده های بعدی. همه سرشان به کار خودشان سرگرم بچه ها در زمان مدرسه سرگرم درس و در تعطیلات بازی و کتاب. انقلاب آغاز شد و چهارتایی که مدرسه می رفتند در خانه نشستند آن موقع شور و نشاط در سر همه بود از جمله بچه ها. مادربزرگ خانه در سال ۵۸ از دنیا رفت و دختر بزرگ خیلی احساس تنهایی می کرد انگار او نقطه اتصال اجزای یک ماشین بهم بود روزها گذشت و گذشت و التهاب انقلاب و جنگ تمام شد حالا نوبت ورود به دانشگاه بود اما رشته دلخواه دختر بزرگ مورد موافقت پدر واقع نشد و در نتیجه تا سال ۷۲ که نوبت ورودش به دانشگاه بود در خانه تنها و تنها نشست اما همان زمان ام اس آغاز شد و اکنون اینجا هستم با حیاتی تفریباً نباتی اما شاکر خداوند بزرگ.

3 فکر می‌کنند “تولد یا…

  1. حمزه

    سلام
    امیدوارم خوب باشی.
    تولدت مبارک…(تنها خدا میداند بهترین در زندگیت چگونه معنا پیدا می کند ، آن بهترین را برایت دعا میکنم.)
    نمیدونم چی بگم… ان شاء الله حالت دوباره خوب بشه. همه بیمارها و…..

    پروردگاراا ، اگر ما فراموش یا خطا کردیم ، ما را مؤاخذه مکن ؛
    پروردگاراا ، تکلیف سنگینی بر ما قرار مده ،
    آن چنان که بر کسانیکه پیش از ما بودند قرار دادی ؛
    پروردگاراا ، آنچه طاقت تحمل آن را نداریم بر ما مقرر مدار ؛
    آثار گناه را از ما بشوی ،
    ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده ؛
    تو مولا و سرپرست مائی.(البقره/۲۸۶)

    در پناه مهربانی خدا باشی ، همیشه.

      

  2. حمزه

    اینکه یه شخص زندگی سختی رو پشت سر بذاره اما بازهم شکرگذار باشه. حکایت از دوستی و نزدیک بودنش به خدا هست.
    به نظر من بدون حضور او نمیشه چنین بار سنگینی رو تحمل کرد و رفت… کاری که شما و امثال شما انجام دادید و…..

    آن زمـان که از جور روزگار ،
    و رسوائیِ میان مردمان ،
    در گوشه ی تنهائی ، بر بینوایی خود اشک می ریزم ؛
    و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم ،
    و بر خود می نگرم ، و بر بخت بد خویش نفرین می فرستم ؛
    و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم ،
    که دلش از من امیدوارتر ،
    و قامتش موزون تر ،
    و دوستانش بیشتر است..

    و آرزو میکنم ای کاش هنر این یک ،
    و شکوه و شوکت آن دیگری از آن من بود ؛
    و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم ،
    که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام ،
    کمترین خرسندی احساس نمی کنم

    اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم ،
    از بخت نیک ، حالی به یاد تو(خدا) می افتم ؛
    و آنگاه روح من ،
    همچون چکاوک سحر خیز بامدادان ، از خاک تیره اوج گرفته ؛
    و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند ،
    و با یاد عشق تو ،
    چنان دولتی به من دست می دهد ،
    که شأن سلطانی به چشمم خوار می آید ،
    و از سودای مقام خود با پادشاهان ، عار دارم.(ویلیام شکسپیر)

    به قول علی شریعتی: او جانشین همۀ نداشتن هاست.
    …..

    ای پناهگاه ابدی ،
    تنها تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

    خدا یار و نگهدارت

      

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.