بایگانی نویسنده: nasim

گیجی

نمی دانم چرا آمدم؟ چرا مانده ام ؟ و در آخر چه می شود؟ گیج شده ام مثل برگی هستم که بهار و تابستانش گذشته و حالا زرد و بی قوت در حالیکه انتظار افتادن می کشد نمی داند پس از افتادن زیر پای عابری له خواهد شد یا باد او را با خود می برد و در کنجی تنها، به دست آب می سپازدش یا در هیاهوی جمعیت گم می شود.!

سال جدید

سال جدید شروع شده اما هنوز تبریک به دوستانم نگفتم چرا؟سیل علتش است یا دغدغه های مردم یا بیماری خودم.شاید علتش همه باشد اما در هر صورت سال نو به همه ی شما تبریک می گویم و امیدوارم با آغاز بهار ،مهمان خانه ی دلتان آرامش ،سلامتی و روزی زیاد باشد.حرف های زیادی برای گفتن دارم اما آنقدر دیر به دیر می نویسم که بسیاری از آنها را فراموش میکنم امیدوارم شما دوستان بر من خرده نگیرید و به بزرگی خود مرا ببخشید.

بی نشان

شناسنامه ها
معیارهای خوبی برای ماندن آدم ها در کنارتان نیستند!
این امضاها، مهرها و اثر انگشت ها هیچگاه یک نفر را سهم شما نمی کند.
خودتان را آنقدر پایبند این تعهدهای کاغذی نکنید
آنقدر که یادتان برود تعهد واقعی را باید جای دیگری بدهید
جایی در قلب تان
جایی در ذهن تان
آنجاست که باید روزی چند بار با قاطعیت به خودتان بگویید
اینجا خانه‌ اوست
و او
تنها مالک تمام من است!
اگر فکر می کنید
با داشتن نام کسی در شناسنامه تان برای همیشه تصاحبش کرده اید
سخت در اشتباهید!
آدم ها برای ماندن کنار کسی
امضا نمیخواهند…
وفاداری می خواهند
محبت می خواهند!
محبت می خواهند!
محبت می خواهند!

این مطلب منبعش معلوم نیست فقط خوشم آمد نوشتم با کسب اجازه از نویسنده!!!

مغزم جوش آورده!

اریک برن می گوید وقتی عصبانی و خشمگین می شوید سعی می کنید در هر موقعیتی خشم خود را بروز ندهید اما برای هر بار خشمگین شدن تمبر خرج نکرده ای کنار می گذارید و در موقعیتی همه ی تمبرها را یک باره خرج می کنید. وای برما که تمبرهای خرج نشده ی زیادی داریم.

این روز های من

حالم نسبتا خوب است ببخشید اینقدر دیر به دیر میام سراغ وبلاگ . البته باید بگم تقریبا میشه گفت دستام هیچ قدرتی ندارند و پاهام کاملا در مرخصی اند. سراغ فضای مجازی و موبایلم به ندرت میروم. این روز های من شادترم سرزنده ترم این موضوع چند تا دلیل داره
۱- درسی داشتیم به نام مدیریت استرس که در ان ۵ تا تصمیم گرفتم اول خانه بسازم دوم یک کار تحقیقی جامع انجام بدم سوم سه تا بچه را خوشحال کنم چهارم دل پدر ومادرمو شاد کنم و به فیزیوتراپی به چشم یک ورزش نگاه کنم تقریبا مقدمات همه این تصمیماتمو گرفتم و دارم مرحله به مرحله بهشون عمل میکنم
۲- پرستارم ادم خوبیه و میشه روش حساب کرد
۳- دلم برای پرستار قبلی خیلی تنگ شده متاسفانه کسی نیست که بهش زنگ بزنه تا بیاد به دیدنم
۴- یکی از دوستام دو تا تابلو نقاشی داره برام میکشه که پر از احساس هستند اگر توانستم عکسشو بعدا براتون میفرستم
۵- رابطه ام با مادرم خیلی خوب شده حالا میفهمم که تغییر دادن خودم خیلی بهتر از تغییر دادن دیگران است

تنهایی

بچه که بودم گاهی احساس تنهایی میکردم و حتی گاهی دلم برایش تنگ میشد. بزرگتر که شدم تنهایی را بیشتر احساس کردم و تقریبا یار همیشگیم شده بود و آن روزها دلم برای جمع تنگ میشد. اما امروز من خود تنهاییم دیگر واژه ای برای تنهایی جز خودم نمیبینم.

فعلا که اینجا هستم

بیش از دو هفته است که پرستار خیلی خوبی گیرم آمده امیدوارم همینطور ادامه داشته باشد.
جمعه ۲۳ که برادرم نه شیفت صبح بود و نه بعد از ظهر و نه شب، حسابی غافلگیرم کرد یک کیک تولد برایم سفارش داده بود و با اس ام اس هایی که به خواهر و برادرانم زده بود اونارو برای سالروز تولدم دعوت کرده بود و اونروز کلی خوش گذشت گر چه سه روز با تاخیر بود اما دور همی خیلی خوبی بود کادوهای خوبی گرفتم که بیشتر معنوی بود و خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت.
نمیدانم عفونت اداراری است یا چیز دیگری، حسابی کلافه ام.
راستی این سه چهار روز همش خانه بودم، برادرم مهمان داشت و نمیتوانست به من سری بزند بقیه اعضای خانواده هم گیر کارهای عقب افتاده، خلاصه یکی ازم پرسید عزاداری کجا رفتی؟ من گفتم ما در دلهایمان عزاداریم جسما جایی نمی رویم.

تولد یا…

ساعت ده صبح بیستم شهریور فرزند اول خانواده ای فرهنگی درطبقه متوسط جامعه (ته حالا) در شهر کرمان زاده شد. تا ده دوازده سالگی همه چیز شاد و خوب به نظر می رسید اما این کودک حساس درک می کرد که چیزی مسئله دار در خانواده وجود دارد. پدر معلم بود و مادر خانه دار با اختلاف سنی نسبتاً زیاد اما این زیاد مهم نبود مشکل از اختلاف دو سطح خانواده بود هیچکدام در جای خود بد نبودند اما با همدیگر جوش نمی خوردند به قول امروزی ها مچ نبودند. فرزندان پنج تا بودند دو دختر در جایگاه اول و دوم و سه پسر در رده های بعدی. همه سرشان به کار خودشان سرگرم بچه ها در زمان مدرسه سرگرم درس و در تعطیلات بازی و کتاب. انقلاب آغاز شد و چهارتایی که مدرسه می رفتند در خانه نشستند آن موقع شور و نشاط در سر همه بود از جمله بچه ها. مادربزرگ خانه در سال ۵۸ از دنیا رفت و دختر بزرگ خیلی احساس تنهایی می کرد انگار او نقطه اتصال اجزای یک ماشین بهم بود روزها گذشت و گذشت و التهاب انقلاب و جنگ تمام شد حالا نوبت ورود به دانشگاه بود اما رشته دلخواه دختر بزرگ مورد موافقت پدر واقع نشد و در نتیجه تا سال ۷۲ که نوبت ورودش به دانشگاه بود در خانه تنها و تنها نشست اما همان زمان ام اس آغاز شد و اکنون اینجا هستم با حیاتی تفریباً نباتی اما شاکر خداوند بزرگ.

چقدر زیادی طول کشید!

بابا علی چهل و پنج شش ساله بود که رفت و از کودکی خواند و نوشت.
مریم نابغه ریاضیمان چهل ساله بود که رفت و از کودکی خواند و نوشت.
دکتر افشین در چهل و هفت هشت سالگی بود که رفت و از کودکی سرود و نوشت.
حمید پسر همسایه مان بیست ساله بود که رفت و در جوانی بدون خواندن نوشت.
میترا همکلاس کودکیم در سیزده چهارده سالگی بود که رفت و فقط دو کلمه نوشت غم و شکر.
بچه های فقر،کار،بی سرزمین،بی پناه،بی والدین و بی … دنیا نه خواندند نه نوشتند نه حل کردند و نه سرودند فقط گریستند و رفتند.
حسین بن علی پنجاه و هفت هشت ساله بود که رفت اما نه خواند و نه نوشت فقط تمام هستیش را داد.
من پنجاه و دو ساله ام اما نه خوانده ام نه نوشته ام نه سروده ام نه گریسته ام و نه هستی داده ام و نه مانده ام حتی ساده ترین کار که رفتن باشد را نیاموخته ام.