روزهای پر از درد و استرس و عود بیماری

خاطرتان است که گفتم مادرم بخاطر عمل بیمارستان بستری بودپس از مرخص شدن سه هفته ای خانه خواهرم بود و من و برادرکوچیکترم و پدر در خانه تنها بودیم پرستار قبلی ام توی همین گیرو دار زنگ زد و گفت پسر هفده ساله ام دعوا کرده و من باید ببرمش بیمارستان و چند روزی نمی ایم و میدانستم که راست نمیگوید اما به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم ای کاش طوری هماهنگ میکردی که من پرستار جایگزین میگرفتم اینم بگم که بچه های پرستار سابقم تحت سرپرستی مادربزرگشان بودند و بم زندگی میکردند و پرستارم هیچ مسئولیتی در قبال انها نداشت اما بهانه آورد که چند روزی نمی ایم و من با استرس از شرکت خدماتی خواستم که فعلا کسی را به صورت موقت برایم بفرستد انروز تا رسیدم خانه کسی نبود که پیاده ام کند و پدرم نق زد که خانمه کی بود که از تو خیابون پیدا کردی و اومده دم در و گفته من از شرکت خدماتی امده ام حالا دیگر خانمه رفته بود و نق زدنهای پدرم بود و من تنها روی ویلچر ساعتها نشستم تا برادر بزرگترم امد و مرا روی زمین گذاشت انروز روز پر از استرسی بود و من بودم و درد و اشک …. روزهای بعدی شخص خیلی محترمی به عنوان پرستار برایم پیدا شد و تقریبا زندگی روی روال افتاد اما پدرم با هر آمدوشد به خانه عکس العمل نشان میداد و روزی نبود که دعوا و سروصدا نباشد
ادامه دارد…

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به روزهای پر از درد و استرس و عود بیماری

  1. امید می‌گوید:

    سلام خسته نباشی زیاد فکرشونکن برا همه پیش میاد
    موفق باشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>