روز مرگی

چقدر عجیب شدم باباعلی.انقدر عجیب که واسه خودم هم ناشناخته است.دیگر مثل گذشته برای انجام کاری تا پایان تلاش نمیکنم زود خسته می شوم و میل به ادامه ندارم.کارهای فوق برنامه در کنار فعالیت اصلی را هم کنار گذاشته ام نه تفریحی و نه خندیدن از ته ته دل.هزار تا نقشه توی سرمه اما اقدام به انجام یکی هم نمی کنم.چقدر به کمک احتیاج دارم و به حمایت کسی اما هیچ کس پیداش نمیشه خدا هم انگار فراموشم کرده شاید هم من او را.بیشتر ساعاتی که خانه ام خوابیده تلویزیون نگاه میکنم.دیگر حتی رویا هم ندارم.چه اتفاقی افتاده روز مرگی و همین.

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «روز مرگی»

  1. هدایت می‌گوید:

    خیلی از ماها دچار همین روزمرگی هستیم فقط به شکل‌های مختلف. به خودتون نگیرین! ولی حتما راهی هست. :)

      

    [پاسخ]

  2. منببر می‌گوید:

    سلام به این زودی تسلیم شدی ؟ !!!! من امروز با شما آشنا شدم خودم منییر دارم (سرگیجه نوسانی ،وزوز گوش نوسانی ، کاهش شنوایی شدید منجر به استفاده از سمعک)خیلی جاها شبیهیم ازجمله رتبه دوم دانشگاه معلم ریاضی نمونه استانی تدریس در مرکز تربیت معلم تا قبل از بیماری بعد از بیماری مسؤل IT بالاخره بایکسال بخشودگی خدمت بازنشسته شدن موقع شروع بیماری 39 ساله دارای دو فرزند 10 و 13 ساله و همسر غالبا غایب موقع حضور مانند مهمان و جهت رفع خستگی . بنوعی خودم مقصرم سال 63 سخت ترین زندگی و بزعم خودم مقدسترین زندگی ، همسر رزمنده بودن را انتخا ب نمودم و ثواب بردن همان و کباب شدن همان . همسرم در هر منصبی که باشه مانند زمان جنگ رفتار میکنه الویت با کار و منصبه .پسرم 28 ساله مهندس کامپیوتر وفوق مدیریت ، مجرد و هر از گاهی مرا مانند مربیان باغ وحش تیماردار یک حیوان میکند وآرامش تعطیل . دخترم 25 ساله مجرد سال پنجم پزشکی در شهری دیگر با دغدغه های فراوان. با وجود این مشکلات من نتوانستم مرتب دارو بخورم و استراحت کنم خیلی ها در مرحله اول با مراقبت خوب میشن . اما بیماری من پیشرفت کرد و من از فعالیت اجتماعی افتادم.
    بعلت سرگیجه سه بار قوزک و یا ساق پایم شکسته وگچ گرفتم انصافا نتوانی راه بروی و یا ببینی بسیار سخته بله سختترین مرحله ،مرحله نیاز بدیگران است ولی عزیز من نمیشه در کار خدا دخالت کرد چون این رسیدگی به شما برای بقیه یک مأموریته و حسابش با خداست اونا باید امتحان پس بدن بهتره نگران این چیزها نباشی از عادت های ویرانگر بنده مخصوصا بعلت ریاضی خواندن ، مته به خشخاش گذاشتن در هر موردیه قطعا تو هم اینطور بودی و هستی ولی من سعی دارم کم کنم همه چیز رو سخت گرفتیم طبیعیه واقعا سخت شده یعنی سخت بگیری سخت می شه من میتوانستم در دانشگاه فرهنگیان ادامه بدم و استاد داشگاه بشم ولی نشد الآن دعا میکنم بچه ها مثل من نباشن یعنی زیادی انعطاف نداشته باشن بدانند خودشان از هر چیزی مهمترند. من از وقتیکه دیدم را عوض کردم و همینطور رفتارم را و الویت را به خودم دادم و راحتتر سعی میکنم خودم را دوست داشته باشم و در کنارش قرآن بخوانم ذکر بگم و متوسل به اسماء الهی بشم ،به مراتب اعتماد به نفس و تسلط بر بیماریم بیشتر شده نه اینکه خوب شده باشم ولی راحتتر بیماری را مدیریت میکنم و کمترین سودش اینه که پیشرفت نمیکنه در کنارش مطالعه چندین باره کتاب “چگونه بر نگرانی و اضطراب غلبه کردم”نوشته دیل کارنگی ترجمه علی ضرغام مترجم های دیگه بخوبی ایشان نیستند بسیار مفیده نوصیه میکنم حتما بخوانی من نوشته های مهر 83 رو خواندم هنوز همه رو نخواندم ولی بنظرم خیلی با اراده میای آخرین نوشته ات با روحیه ات نمی خوانه من فکر میکنم تو هم مثل من با این سخن موافقی” اگر فلجی قهرمان دو نشه خودش مقصره” و مهمتر از همه این اعتقاده که همه چی دست خداست اگر او شفا بخواد احدی نمیتواند مانع شود حرف اول و آخر رو اون میزنه باید امید داشت یادم رفت بگم من بعضی مواقع که حمله بیماریم شدیده خودم رو به قبله میخوابم و تشهد میگم ولی از وقتی که افکارم رو تغییر داده ام این مرحله رو خیلی وقته نداشته ام. با وجود اینکه با زجر مانند یک آدم سالم سعی دارم اطرافیان آب تو دلشان تکان نخوره. دارم ادامه میدم .
    “بر آنچه گذشت ،آنچه شکست ، آنچه نشد، حسرت نخوریم ، زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمی شد ( سوره بلد آیه 4 براستی انسان را در رنج آفریده ایم ). میتوانی پاسخ بدی چرا عزیزان خدا 14 معصوم و اولیاءالله عموما زندگی راحتی نداشته و ندارند ؟ امام علی (ع ) حدود صد سال قبرش!!!!! پنهان بوده و بقیه به یک نحو و امام زمان (عج) به نحو دیگه .
    “وقتی خدا را دیدم که مشکل من را حل می کرد به توانایی او ایمان آوردم ، و وقتی حل نمی کرد می فهمیدم اوبه توانایی من ایمان دارد .”
    امیدوارم در نوشته های بعدی بیماریت را مدیریت کرده باشی . برایت دعا میکنم برایم دعا کن

      

    [پاسخ]

  3. حمزه می‌گوید:

    نسیم مهربان سلام
    امیدوارم خوب باشی
    منم با حرفای آقا هدایت موافقم..

    در هیاهوی زندگی دریافتم
    چه دویدن هایی که فقط حاصلش خستگی بود و بس..

    چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد
    در حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود..

    چقدر دیر دریافتم ؛
    کسی هست که اگر بخواهد می شود
    و اگر نخواهد نمی شود.. به همین سادگی..!

    کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم
    فقط او را می خواندم..

      

    [پاسخ]

  4. anonym می‌گوید:

    دلداریت نمیدم. اوضاع خودم هم خیلی خوب نیست اما تا هستیم باید حرکت کنیم. یه نگاهی به زندگی هوکینز و بیماری و ناملایماتش بنداز. ما که هوکینز نیستیم و نمیشیم اما عقب هم نباید رفت.
    امیدوارم هر روز جلوتر از دیروز باشی.
    بنظرم اعتماد به نفس از همه چیز مهمتره.

      

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.