از همه جا

دیروز توی اتاق من جلسه ای برگزار شد و در آخر خانمی شرکت کننده درجلسه هم سمت من و آقایی در مقام بالاتر از صندلی بلند شدند و با همراهی من در باره موضوعی خارج از جلسه حرف میزدند دقت که کردم دیدم با توجه به ویلچری بودن من،آنها حتی نگاهی هم به من نمی انداختند اول ناراحت شدم اما بعد گفتم شاید انها غبطه مرا بخورند شاید هم بگویند اخیش طفلی و دلشان برایم بسوزد شاید هم هیچی اما شاید حقمه شایدم نه

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 دیدگاه دربارهٔ «از همه جا»

  1. حمزه می‌گوید:

    نسیم عزیز سلام
    شب و روزت به خیر و شادی..
    من احتمال میدم شاید اشتباه فکر و احساس کرده باشی.. به نظرم اینطور چیزها گاهی توی زندگی پیش میاد(کم هم نه) بدون اینکه ارتباطی به ویلچری بودن یا نبودن شما داشته باشه..

    [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]
    ده تا گل برات فرستادم ، بذار تو آب پژمرده نشن
    هر روز یکیشون رو بو کن
    تموم که شد بدون که یلدا شده و من اولین کسی بودم که یلدا رو بهت تبریک گفتم..

    در پناه حق باشی همیشه

      

    [پاسخ]

  2. حمزه می‌گوید:

    مرا کسی نساخت ،
    خدا ساخت..

    نه آنچنان که کسی می خواست
    که من کسی نداشتم
    کسم خدا بود ، کس بی کسان..

    او جانشین همه نداشتن هاست..(علی شریعتی)

      

    [پاسخ]

  3. امید می‌گوید:

    سلام
    فکرشو نکن ایشالا بد فکر کردی
    خوش باش

      

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.