ادامه آنچه گذشت 7

از بیمارستان که مرخص شدم انگار از قفس ازاد شده ام با پرستار و بچه هایش رفتیم یافت آباد من یه دل سیر خوابیدم.فرداش به کلانتری رفتم و پرونده با مهربانی معاون کلانتری از بایگانی بیرون امد و هیچی .پرونده رفت دادسراو قضیه دادسرا را در دو هفته بعد که با برادرم آمده بودم تهران واسه چکاب دکتر توی یه پستی براتون گفته بودم.خلاصه پرونده اینکه دزدها پیروزند.بعد از کلانتری به راننده گفتم امامزاده صالح تجریش اما او امامزاده صالح فرحزاد ما را پیاده کرد و من در گیجی کورتوننها پیاده شدم امازاده ای غریب و آرامبخش.آنجا ساعتی خوابیدم آرام آرام.و روز بعد با حالی نزار برگشتم و حالا هم واسه زندگی با تحمل سختی زیاد در جنگم.

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «ادامه آنچه گذشت 7»

  1. حمزه می‌گوید:

    نسیم عزیز سلام
    شب و روزت به خیر و شادی..

    خدایاا
    به سرنوشت بگو :
    بازیچه هایش بیجان نیستند،
    انسانند ،
    می شکنند
    کمی آرامتر..!

    .
    بعضی از آیات هستند
    که وقتی اونا رو می خونم،
    شرمنده ی خدا میشم..

    مثل همین آیه ی
    ” الیس الله بکاف عبده ” (الزمر، آیه ۳۶)

    آیا خدا ، برای بندگانش کافی نیست؟

    .
    من و خداوند هر روز صبح فراموش می کنیم
    او گناهان مرا
    ..و من بخشندگی و مهربانی او را

    با آرزوی گرفتن بهترین عیدی از دستان مهربانش ، برای تو و همه..

      

    [پاسخ]

  2. نیکی می‌گوید:

    هر کسی به نوعی در نبرد است… موفق باشید

      

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.