ملاقات

دیروز با پارتی و بواسطه دختر امام جمعه او را دیدم .قبل از ورود سرباز دم در از برادرم پرسیده بود کی میخواد ایشون را ببیند و او امد دم ماشین و گفت بگم فامیلت فلانیه ؟ و من با چشای گشاد شده گفتم حالت خوبه؟:surprise
وارد که شدیم پسرش ما را هدایت کرد و بعد از سلام و احوالپرسی /ماجرا را توضیح دادم و تا حدی قول مساعد واسه عدم دخالت پارتی مخرب از سمت متهم شنیدم و بعد بحث پراکننده شروع شد .امام جمعه با تعجب پرسید شما شصت سال دارید که من با تعجبی بیشتر گفت شصت سال؟؟و ادامه دادم نه گناه دارم و سنم را گفتم اما فکر او مرا واسه خودش انتخاب کرد اخه زنش ماهها بود که مرده است و شصت را برای نزدیکی سنیمان گفت.:rolling
داشتم با دخترش حرف میزدم که از دوست مشترکمان که گوینده است صحبت به میان امد که دخترش اشتباه کرد و مرا با فامیل دوستم صدا کرد که امام جمعه فورا گفت شما خانم فلانی گوینده هستید که ناگهان فیوزم پرید که اینهمه قصه حسین کرد گفتم یعنی کشک:surprise
به امام جمعه گفتم من ابتدا از راه قانونی وارد شدم اما اونا گفتند که شما هفتاد میلیون مراجعه کننده دارید منم دور زدم که امام جمعه گفت این بچه ساده اس و من توی دلم گفتم و…:devil

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «ملاقات»

  1. سانی می‌گوید:

    همه جا رابطه اس. خوبه که رابطه پيدا می کنی نسيم جونم. #applause #laugh

  2. راما می‌گوید:

    من جاي داداشت بودم فكشو ميوردم پايين
    ولي تو هو خوبي اومدي ها
    ايول
    #kiss

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.