روزهای بد

پنج شنبه روز خوبی بود بعد از ظهر رفتم سرزمین رویایی ‍‍‍‍‍‍‍!!!!!!!محلیست پر از اسباب بازی الکترونیک و غیره شبیه پارکهای داخل سالن و یه عالمه خوردنی و فست فود .با خواهر و برادرها رفتیم اونجا و کلی کیف کردیم و ساعت دوازده خانه بودیم و برادر کوچکه (منظور بزرگمرد من)گفت خیلی خوش گذشت و خیلی خوشحال شدم که این حرف راشنیدم.و فردا جمعه بقول گیلاس خانومی عجب روز گهی بود اخه پرستار قبلی من که خیلی ماه بود رفته است و یکی را فیزیوتراپم معرفی کرد که او هم دوجلسه بیشتر نیامد و حالا قرار بود یکی دیگه بیاد اما پدرم شروع به بهانه جویی کرد و اشکهای همیشه خوابیده در زیر پلکهایم را در اورد درست مثل مادرم که مدتهاست اینکار را میکند اخه طلاهای من مدتیست گم شده .قبلا پیش پدرم نگهداری میشد یکبار گرفتم و بعد از دو روزنا پدید شد پدرم پرستارها را متهم کرد اما من توی دلم میگویم کارخود وسواسی اوست اما اشکال ندارد من باید از دنیا و هر چه در اوست خالی شوم.

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 دیدگاه دربارهٔ «روزهای بد»

  1. اميد می‌گوید:

    سلام#blush
    خوبي؟
    خوشحالم كه بهت خوش گذشته#laugh منظورت همان جاييه كه تو خيابان ابوحامده:؟

  2. سوسن جعفری می‌گوید:

    ای بابا #sad
    حالا خوبه خوش گذشته عزيزم. تلخی‌ها و شيرينی‌ها هميشه با هم هستند #kiss

  3. راما می‌گوید:

    چقدر خوب که خوش گذشته و چقدر خوب که برادرت هم اينقدر راضی بوده
    فکر نکن نسيم جون به مشکلات پدرت
    اونا عوض نميشن

  4. محمد درويش می‌گوید:

    منظورتان همان سرزمين عجايب است؟

  5. مرضيه می‌گوید:

    #worried

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.