ماجراهای عید۳

شنبه ی دوم تعطیلات راهی تهران و از انجا ساری شدیم .دعوت کننده اقایی بود که چهار سالی بود که تلفنی با من در ارتباط بود کاملا مرا میشتاخت اما من هرگز ندیده بودمش و نمیدانستم تلفن مرا از کجا گیر اورده اما هراز گاهی شنونده خوبی برای مشکلاتش بودم.از همسزش جدا شده بود و دخترش در یکی از شهرها دانشجو بود بارها مرابه تنهایی دعوت کرده بود اما من همیشه شانه خالی کرده بودم تا اینبار که با خواهر و برادر عازم شدیم .بسیار با محبت بود اما تصنع و بازی پنهانی در رفتارش پیدا بود فکر نکنید من ادم قدر ناشناسی هستم نه.اما رفتار وسواس گونه و تاحدی ترسناکی داشت خوشبختانه وقتی ناتوانی های بزرگ مرا دید دیدش نسبت به من ترحم گونه شد و احساس کردم تمام شد و چه حس خوبیست ناتوانی /وقتی که طرفت را همسنگ و هم صحبت خود نمیبینی اما مجبوری ادا در بیاری و ناتوانیت واکسنیست که اینگونه ادما را از کنارت دور میکند.گاهی فکر میکنم در برخورد با امثال ما دو نوع انسان وجود دارد اول اونایی که بی فکر سراغ ما میان و قصد لذت و شاید اخاذی مادی و معنوی رابابت ناتوانیمان دارند و دوم ادمای فکور بااحساس و فهمیده ای که شخصیت/منش و انسانیت واسشون مهمه نه بیماری.ادامه دارد

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 پاسخ به ماجراهای عید۳

  1. دکتر ایرج گلی می‌گوید:

    ما گذاشتیم سه تا پست رو با هم بخونبم که بیشتر حال بده ! دمتون گرم خیلی خوب تشریح کرده بودید ، ما هم با هاتون هسفر شدیم

  2. راما می‌گوید:

    باز خدا رو شکر زود شناختیش نسیم جان
    البته چقدر بده که چشم اون آقا به این چیزها بوده و سطح فکرش اینقدر پایین

  3. ساناز می‌گوید:

    عجب !

  4. نازنین می‌گوید:

    به نظر من این آقا نیاز به ترحم و دلسوزی داشته به خاطر رفتار احمقانش مطمئن باش مال خوبی نبوده که زنش ترکش کرده بود. شما شاید از لحاظ جسمی کمی ناتوان شده باشید اما روح متعالی و خود ساخته ای دارید .#heart

  5. Farhood می‌گوید:

    Mamnoon az inke behem sar zadi. Saal no ham baa takhir, mobarak #flower

  6. گلی می‌گوید:

    پس خطر از بیخ گوشتون گذشت#thinking

  7. هادی می‌گوید:

    یا هو
    سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی.
    با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی.
    راستگو باش تا استقامت داشته باشی.
    متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی.

  8. مریم می‌گوید:

    نمی دانم .یعنی مردم دنیا هنوز اینقدر کوته فکر هستند.