داستان دختری که

چند سال پیش که توی خانه خودم زندگی میکردم شخصی بنام ایکس بهم زنگ زد که از فلانی شنیدم پرستار میخواهید من حاضرم بیایم . منم خواسته هام را گفتم و اینکه مدتی ازمایشی خواهد بود بعد که امد دختر با مرام و صادقی بنظر میامد گرچه تنبل بود و تقریبا بیکاره اما مهربان میمانست دو روز بعد تعریف کرد که خواهرم ام اس دارد و من واسه اینکه بدانم شما چطور زندگی میکنید و زندگی ام اسی ها چگونه است اینجا امده ام در ضمن تعریف کرد که ۱۶ سالگی پدرم را از دست داده ام دو خواهر و یک برادر بزرگتر و یک خواهر و سه برادر کوچکتر دارم ما درم بیمار روانیست و معتاد .فقط خواهر بزرگم ازدواج کرده و یک دختر دارد و پسری بنام ام را دوست دارم که امریکاست و… بعد هم گفت غالبا در خانه فلانی زندگی میکنم که دختریست بالای چهل والدینش مرده اند و دامادشان اموالشان را بالا کشیده و انقدر عجز و لابه کرد که در باورم نیامد چطور زنی تحصیلکرده چنین مینالد و ناز نازیست این خانم با منم اشنا و ظرف بکهفته ای که ایکس انجا بود خانمه هم میامد تا هر دو رفتند و
ببخشید داستانم تمام نشد حسابی سرما خورده ام ودستهایم بیحسند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

9 پاسخ به داستان دختری که

  1. ماندانا می‌گوید:

    سلام ومواظب خودت باش

  2. مژگان می‌گوید:

    ان شالله که زودتر خوب بشی نازنین #kiss
    خیلی بیشتر مراقب خودت باش#heart #hug

  3. نگار می‌گوید:

    http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8610230069سلام امیدوارم خوب باشی اطلاعات جدیدی درباره ام اس خوندم آدرسشو به میلت هم فرستادم بای

  4. سیر می‌گوید:

    امیدوارم هرچه زود خوب بشی و ادامه داستان مواظب خودت باش خدانگهدار#flower

  5. رویا می‌گوید:

    وایی از سرما خوردگی .انگار همه مبتلا شدیم بی برو بر گرد.زود خوب شی نسیم جون.

  6. هانیل می‌گوید:

    بقیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    زود خوب شو بیا بگو ببینم چی شد#thinking

  7. هانیل می‌گوید:

    نسیم جون من از درد ف… نه کنجکاوی مردددددددم#sick #grin

  8. بهار می‌گوید:

    سلام نسیم جان#flower #heart
    دلم حسابی تنگ شده بود.#heart

  9. سانی می‌گوید:

    ایشالا زود سرما خوردگیت خوب بشه #flower