دعا

توی ایام تعطیلات با دوستم وشوهرش و برادرم واسه دیدن بازار رفتیم و خلاصه از بازار قدم زنان امدیم بیرون و رفتیم یه رستوران قدیمی شهر با غذاهایی با کیفیت بالا اونقدر شلوغ که اگه داداشم میرفت تو صف تا شب نوبتش نمیشد مدیر اون کافه قدیمی گفت بدید خانما غذا بگیرن و خلاصه من و دوستم بی صف غذا گرفتیم.رستورانه منو یاد فیلم کافه ترانزیت می انداخت خلاصه غذا خوشمزه ای خوردیم و امدیم بیرون .
پشت در خانمی که بنظر معتاد میومد ایستاده بود مطابق معمول اومد سراغ من و گفت پول بده واست دعا کنم منم گفتم به کی میگی تا دعاتو براورده کنه
گفت خدا
بهش گفتم مگه من چمه تا بهش بگم

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 دیدگاه دربارهٔ «دعا»

  1. آورا می‌گوید:

    دلم غذای خوشمزه خواست. دلم بازار خواست.
    راستی به خدا سلام مرا برسان. من هم سلام تو را به خدایم میرسانم#flower

  2. کورال می‌گوید:

    خوب گفتی..
    مگه خودت زبون نداری که بدی يکی ديگه دعا کنه

  3. اميد می‌گوید:

    سلام#flower
    فكركنم اون خانومه هم يك طورايي مريضه هرچندكه مقصرخودش بوده#cry

  4. سانی می‌گوید:

    #heart #kiss

  5. سیر می‌گوید:

    نسيم جان شايد خدای يارو گوش شنوای بهتری داشته باشه امتحان ميکردی . عمل شخص مهم نيست دلش مهم هست که چطوری با خدايش گره خوده باشد.
    شاد و سلامت باشی#flower #hand

  6. رويا می‌گوید:

    مگه مهمه ادما چی فکر ميکنن؟#flower

  7. رويا می‌گوید:

    راستی به روزم

  8. امير حسين می‌گوید:

    نسيم جون دهن منم آب انداختی بايد برم يه دلی از غذا در بيارم #laugh

  9. hichi می‌گوید:

    #flower #flower

  10. معلمی از بهشت می‌گوید:

    سلام دوست خوب ناديده ام.ممنون از برگ قشنگی که بهم هديه کردی.برات بهترين ها را آرزو می کنم.از خود خدا هم فقط می خوام#winking

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.