چه زود دیر میشود

قیصرمیگه چه زود دیر میشود از شب یلدا بازی هم خیلی گذشته اما بدلبل در دسترس نبودن من دعوت طارمه را حالا لبیک میگم و مینویسم
1-قوم و خویش دوری داشتیم که من تا اونروز ندیده بودمش اقایی بود با قیافه زشت .چند بار با مادرم خوش وبش کرد و گفت عجب بچه نازی دارید و هی میخواست دست منو بگیره ببره طرفش و ببوسه اما من بیشتر پشت مامانم قایم میشدم ناگهان او زبونش را دراورد چشاشو گرد و دریده کرد و گریه من بود که بلند شد و تا ساعتها بغضم ادامه داشت ازاون بعد هر وقت شیطونی میکردم مادرم میگفت میرم فلانی را بیارم اینجا و …
2-ده دوازده ساله بودم که در یک مهمونی خانوادگی دختر یکی از اقوام که سیزده چهارده سالش بود به بچه ها گفت بریم بازی عروس و داماد بازی بکنیم و توی این بازی من به دلیل خوشگل بودنم نقش عروس را بهم دادن و علی 12 ساله که پسر خوشتیپی با چشمای زاغ بود داماد شد عروس چشم سیاه و داماد چشم سبز ابی ..خیلی خوش گذشت و من دررویاهای سالهای بعد اونو همسر خودم تصور میکردم تا سالهای بغد که او به خواستگاریم اومد و ردش کردند الان فقط میدونم که علی دکترای زمین شناسی داره و همسرش پزشکه.
3-بچه که بودم با خواهر و سه برادر کوچکتر از خودم بازی میکردم و ناگهان برادرم کوچکم عقب عقب رفت و پایش رفت روی کله جوجه طلایی کوچکی که تازه خریده بودیم و داشت توی حیاط دونه میخورد و با گریه خواهرم و کله له شده جوجه و سکوت من و برادرام بازی تموم شد.
4-چیزی که ازش نفرت دارم دروغه اصلا ادمای دروغگو حتی اگه واسه خوشحالی منم دروغ بگند را دوست ندارم.
5-ام اس داشتم اما راه میرفتم رفتم دستشویی اداره که البته فرنگی هم نبود خوردم زمین شیر اب باز بود و روی لباسم میریخت و من قدرت حرکت نداشتم ابسرد تنم را خیس میکرد فاصله هم بقدری زیاد بود که صدام به هیچکس نمیرسید بعد از نیم ساعت که مستخدم صدای اب را میشنود با کلید یدک درو باز میکند و خانماو اقایون همکار نجاتم دادند.
دعوتی های من
جناب اقا خره
دیوونه
بی نام
مایگاه پرواز
نوید مجاهد

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 دیدگاه دربارهٔ «چه زود دیر میشود»

  1. کورال می‌گوید:

    ۵ تايی های جالبی بود… بند ۴ رو موافقم.

  2. سانی می‌گوید:

    #flower #kiss

  3. بی بی باران می‌گوید:

    خانومی من رنگ فونت رو عوش کردم ببين مشکلی نداری با اين رنگ #heart

  4. بی بی باران می‌گوید:

    منظورم عوض بود #blush

  5. توتیا می‌گوید:

    عزیز لینک من عوض شده به دلایلی اینجا نمی نویسم برام میل بزن بهت بگویم

  6. بی نام می‌گوید:

    سلام نسيم عزيز
    من خاطره رو نوشتم #silly

  7. afshin می‌گوید:

    #laugh شماره سه خيلی اساسی بود !! بيچاره جوجه هه …

  8. ياسمن بانو می‌گوید:

    #heart #heart عروس خانوم خوشگل دلم برات خيلی تنگ شده نشد بيام ببينمت . اونم ميگه خستم بهتره کمی استراحت کنه#flower #flower #flower

  9. اناهيتا می‌گوید:

    يه سوال فضولانه:علی آقارو رد کردن يا رد کردی؟

  10. بانو۷۷ می‌گوید:

    نسيم جونم خيلی وقته ازت خبری ندارم؟خوبی#kiss #hug

  11. مامان مريم می‌گوید:

    نسیم دیوونه ، نمیشه من یه دفعه من بیام اینجا تو اشک من رو در نیاری… دوستت دارم خیلی خانوم گل

  12. اميد می‌گوید:

    سلام#flower
    نسيم جان بند۵ خاطراتت خيلي ناراحت كننده بود#cry ولي مطمئن باش براي همه بروبچ ام اسي به نوعي پيش آمده#rolling #rolling

  13. نگار می‌گوید:

    اون جوجه يطوری بود احی #cry

  14. دلا می‌گوید:

    نه به دوتا شماره ی اول که خنده دار بود نه به شماره ی آخر که اشکمو دراورد…

  15. طریق نور می‌گوید:

    سلام چه شيرينه خاطرات کودکی
    به روزم

  16. ستاره می‌گوید:

    سلام
    خوش باش و در کودکی سير کن که چه دوران خوشيست
    به روزم زود بيا

  17. پرویز می‌گوید:

    سلام نسيم خانوم
    من هم ۴ تا خاطره يادم اومد كه نوشتم
    ببخشيد كه دير شد ، گرفتار بودم
    #flower

  18. کورال می‌گوید:

    مرسی که بازهم سر زدی…موفق باشی.

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.