سلولهای بنیادی

خلاصه برادراقا محسن که همه خانواده هم روی حرفش حساب ميکردن محسن راازتصميمی که گرفته بود منع کرد اما من هيچ عکس العملی نشان ندادم حتی بهش گفتم من اينو حدس ميزدم اما آنچه بيشتر منو آزارميداد رفتارای محسن بود او ديگه خونه ما نميومد اگه ميامد واسه کاری بود که ناهيد خواسته بود اصلا لب به هيچی نميزد انگار ميترسيد نمک گيربشه اينقدر اين رفتار افراط وتفريط او کلافه ام کرده بود همش ياد شبای مهتابی ميافتادم که با او به بلندترين نقطه شهر ميرفتيم ودرسکوت بدون آنکه حضور همديگه رو حس کنيم به ماه وطشت نقره ای اش خيره ميشدم و عظمت کهکشانها را ميستودم از انزمان به بعد روابط ما کمو کمتر و سرد وسردتر شد تا امروز گاهی فکرميکنم چقدرمسائل پيش پاافتاده ميتونه جلودوستی وعرفان آدما را بگيره و رشد وپويايی را به تاخيربياندازه شايد هم طبق گفته مذهب بايد حريمها رارعايت کرد راستی برای ام اس داروی جديدی اخيرا نيامده اما تحقيقاتی روی سلولهای بنيادی يا استم سل داره انجام ميشه دنيا داره کارميکنه اما کی به نتيجه برسه معلوم نيست خود من راههای متعددی را جهت درمان طی کردم از طب سنتی گرفته تا پزشکی کلاسيک و طبهای غيرمتعارف نظير هميوپاتی و انرژی درمانی و … اما يا اثرنداشت يا من شل زدم وزود خسته شدم يا اينا درمان بيماری نبود و يا بيماری خيلی قوی بود در هر صورت من پس از۱۳ سال زندگی با ام اس روی ويلچرم و وابستگيم به ديگران زياد و گاهی درد زيادی دارم و گاهی غصه بسيارزيادتری و گاهی بهترم در هرصورت هنوز هستم

نسيم

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.