دوست قدیمی

چندروز ی است که ننوشته ام يا کارداشتم يا خط قطع بود بخاطر تاخيرم از دوستان عذر ميخوام براتون گفتم که با رفت وآمدهای مکرر ناهيد به بيمارستان باهم دوست شديم شايدبشه گفت ازاون دوستيهای پايدار و محکم طوريکه هردو از جيک وپوک هم خبرداشتيم تا اينکه پس از ۳ سال دوستی نزديک و صميمی ناهيد ازدواج کرد ويه روز با برادرشوهرش (محسن )اومدند ديدن من محسن ۵ سالی از من کوچکتر بود محسن توی کلاسهای تفسير قران که توی خونه من برگزار ميشد باتفاق خيلی از بچه های دانشجو و … شرکت ميکرد هفته ای يکبار البته بعد از کلاس او ميموند واينقدر مينشست تا سفره شام پهن ميشد و بعد ازشام ميرفت من و ناهيد با حساسيتهای شوهر ناهيد راجع به دوستای دوره تجردش کم کم ازهم دورميشديم تا جايی که او کلا ساکن تهران شد اما محسن روزبروز به من نزديکتر يه بار به ناهيد گفتم بيا يکی از دوستای مشترکمون که همسن محسن بودبرای ازدواج بهش پيشنهادبديم ناهيدقبول کرد اما آقا محسن گفت من فعلا قصدشوندارم گاهی محسن منو ميبرد بيرون توی باغ وپارک و فضاهای آرام وتفکربرانگيزی که من خيلی دوست داشتم وقتی بيرون ميرفتيم ساعتها مينشتيم وبدون ردوبدل شدن کلمه ای به رود ودرخت وآسمان نگاه ميکرديم جالبه که حال من خيلی بهتر شده بود وبهتر راه ميرفتم درست مثل زمان آشنايی با سينا که ميتونستم حدود نيم ساعت وايستم خدايا ضرب المثلی است که ميگه مارگزيده ازريسمون سياه وسفيد ميترسه اما چرا من نترسيدم وهر بار با يه چيزی که ارزشش رو نداره دل من ميشکنه وبعدش توانايی ام کمتر ميشه خلاصه پس ازيکسال محسن از من خواستگاری کردوگفت به ناهيدميگم تا به برادرم بگه واون به مادرم من خيلی بهش گفتم که بيشترفکرکنه وگفتم شايد يه روزی من خيلی ناتوانتر بشم واون بايد به قول خارجی ها درشادی وغم وسلامت وبيماری باهام شريک باشه وشايد نتونه اون موقع من خيلی ضربه ميخورم اما فايده ای نداشت وسرانجام يه روز که من تهرون رفته بودم به ناهيدزنگ ميزنه وميگه واونم به شوهرش و شوهرتحصيلکرده و مهندسش که وای وايلا اون بدترميشه پسره گول خورده و خرشده و سالما راول کرده رفته سراغ معلولا و…فردا بقيشو ميگم

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.