با پرستار جدید کلی رفیق شدم زن مهربان و دلسوزی ست تقریبا تمام ورزشهای فیزیوتراپ را یاد گرفته و انجام میدهد و از لحاظ غذایی هم بهم میرسد میشه گفت درست مثل یک پرستار واقعی فقط مشکل اینجاست که سه تا بچه ی ده و هفت و دو ساله دارد شوهر خوبی هم دارد میشه گفت شوهرش را بارها از ورطه سقوط به ناهنجاریهای اجتماعی نجات داده و این خانم توان رسیدگی به بیماری مثل من و ضبط و ربط خانه اش را باهم ندارد گرچه سعی خود را میکند اما مسلما هر انسانی توانایی دارد که گاهی خسته میشود دلم میخواست من مریض نبودم تا مجبور شوم او را برای پرستاری انتخاب کنم تا ساعتهایی از زندگی اش بماند امااگر من نبودم یکی دیگر پیدا میشد که او را برای پرستاری انتخاب کند چون مردم اینروزها حالشان خوب نیست مشکلات مالی نمیگذارد که انسانها به خانواده شان درست بپردازند شاید بشه گفت همسر ایشان هم تا حدی مقصر است علیرغم اینکه جوشکار خوبی هست و کار برایش پیدا میشود اما چسبیده به اینترنت و شرکتهای مجازی و کار با این شرکتها برای خرید و فروش کالا .
بلای قرن حاضر سرگرم شدن ادمها به دنیای مجازی بطوریکه یادشان میرود چیکاره اند و با چه کسانی ارتباط دارند و درقبالشان مسولیت .خلاصه برای من و این خانم دعا کنید تا مشکلات هر دومان حل شود
راستی کتابخوانی مجازی امسال هم مسابقه دارد شما میتوانید با رفتن به این ادرس از این امکان برای خواندن کتابهای خوب استفاده کنید

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

روزهای پر ماجرا

قبل از اینکه ادامه پست قبلی را بنویسم لازم است کمی درددل کنم این روزها جهان پر از آشوب و کشتار است و بیشتر این کشتارها اطراف منطقه خاورمیانه و همسایگان ایران اتفاق می افتد از خودم میپرسم آدمها را چه شده است جهان را چه شده است چرا کشتار قتل بی رحمی آزار و اذیت آتش سوزی تخریب وسیله سرگرمی بعضیها شده است و بقیه ادمها از کنار انها بی تفاوت میگذرند و حداکثر وقتی انرا از شبکه های ماهواره ای و یا خبرگزاری ها میشنوندفقط آه میکشند و افسوس میخورند مگر نمی گوییم اگر یک نفر در ساسر جهان بی گناه کشته شود انگار همه ی خلق مرده اند مگر نمی گ.ییم بنی ادم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند ؟؟؟؟
درادامه ماجرای گذشته بگویم که پس از سه چهار هفته مادرم آمد و همان شب در خانه ما جنگ جهانی سوم راه افتاد انگار همه حرفهای نگفته سالها را میخواستند یک شبه بگویند و خالی شوند گرچه ان ماجرا گذشت و اوضاع به حالت نسبتا عادی در آمد اما انگار آدمهای خانه ما فقط در یک جا زندگی میکنند و هیچ نشانه ای از کنار هم بودن و عشق و وابسته گی وجود ندارد انگار سفره و دور هم نشستن و غذا خوردن با هم فراموش شده است انگار حرف زدن با همدیگر از یادمان رفته است انگار مثل غریبه ها فقط به هم نگاه میکنیم و از کنار هم میگذریم واقعا گاهی فکر میکنم آیا این اتفاق در همه جا افتاده است؟ یا فقط ویژه خانه ماست یادتان می اید سالها قبل خانه سبز از تلویزیون پخش میشد حالا به جای اینکه بپرسم خانه دوست کجاست میپرسم خانه سبز کجاست؟

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

روزهای پر از درد و استرس و عود بیماری

خاطرتان است که گفتم مادرم بخاطر عمل بیمارستان بستری بودپس از مرخص شدن سه هفته ای خانه خواهرم بود و من و برادرکوچیکترم و پدر در خانه تنها بودیم پرستار قبلی ام توی همین گیرو دار زنگ زد و گفت پسر هفده ساله ام دعوا کرده و من باید ببرمش بیمارستان و چند روزی نمی ایم و میدانستم که راست نمیگوید اما به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم ای کاش طوری هماهنگ میکردی که من پرستار جایگزین میگرفتم اینم بگم که بچه های پرستار سابقم تحت سرپرستی مادربزرگشان بودند و بم زندگی میکردند و پرستارم هیچ مسئولیتی در قبال انها نداشت اما بهانه آورد که چند روزی نمی ایم و من با استرس از شرکت خدماتی خواستم که فعلا کسی را به صورت موقت برایم بفرستد انروز تا رسیدم خانه کسی نبود که پیاده ام کند و پدرم نق زد که خانمه کی بود که از تو خیابون پیدا کردی و اومده دم در و گفته من از شرکت خدماتی امده ام حالا دیگر خانمه رفته بود و نق زدنهای پدرم بود و من تنها روی ویلچر ساعتها نشستم تا برادر بزرگترم امد و مرا روی زمین گذاشت انروز روز پر از استرسی بود و من بودم و درد و اشک …. روزهای بعدی شخص خیلی محترمی به عنوان پرستار برایم پیدا شد و تقریبا زندگی روی روال افتاد اما پدرم با هر آمدوشد به خانه عکس العمل نشان میداد و روزی نبود که دعوا و سروصدا نباشد
ادامه دارد…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ

روزهای گذشته

خبر اول اینکه مادرم چهارشنبه عمل مختص بیماریهای زنان داشتند و چند روزی بیمارستان بستری بود تازه مرخص شده و الان خانه خواهرم دوران نقاهت را میگذراند.تقریبا تنها هستم متاسفانه پرستارم هم پسرش مریض شده و چند روزی نمی اید من هم دربدر دنبال کمک .گاهی این لحضات را که میبینم از خودم از زندگی از ام اس و خلاصه همه چیز خسته میشوم صبح هم زنگ زدم آژانس راننده بیاید دنبالم اما مسول آژانس گفت بچه ها شاکی اند که کمک میدهند معطل میشوند ویلچر جابجا میکنند پس مزدشان رابیشتر بدهید من قبول کردم اما تعجب از راننده ها که علیرغم مزد بیشتری که من همیشه پرداخت میکنم اما بازهم نق میزنند.امروز صبح راننده گفت شما معطلی زیاد دارید اگر یک آدم سالم بود سریع سوار و پیاده میشد اما شما نه گاهی فکر میکنم باید دنبال مقصر بگردم یا نه؟ اصلا روزگار مقصر است .خدا مقصر است من مقصرم یا جامعه؟ پاسخ به این سوال خیلی خسته ام میکند
موضوع بعدی فرهنگ عامه مردم است دیروز ماشینی سوار شدم که ببخشید مرتب اب دهانش را در هرجایی که توقف میکردیم می انداخت به قدری کلافه شده بودم که گفتم آقا دستمال دستتان بگیرید و نگذارید مردم بیمار شوند او گفت دهانم خونی شده و دستمال هم ندارم و من گفتم دیگه بدتر چطور راننده آژانسی در ماشینش دستمال ندارد ؟بهش گفتم کولرت را روشن کن گفت خراب است و توی دلم گفتم عجب مشتری مداری میکنند اما موقع پول سر مشتری را میبرند
گفتنی ها خیلی زیاد است فعلا به همین راضی شوید راستی پریروز ویولت زنگ زد احوالم را پرسید نمیدانید چقدر ذوق مرگ شدم در ضمن گفت سوسن مشهد است و با این خبر توی پوستم نمیگنجم

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۳ پاسخ

شرح ماوقع

سلام ببخشید که روزها ننوشتم حالا هم همکارم می نویسد و من می گویم دستهایم مثل قبل کم توانند اما به نظر خودم خیلی بهتر شده ام شاید به چشم نیاید اما این تغییر بسیار کوچک و نامحسوس است اما در درون احساس آرامش و راحتی بیشتری دارم و به تمرینات فیزیوتراپی بهتر جواب میدهم همچنان سر کار می آیم اما یک ساعتی زودتر از بقیه محل کار را ترک میکنم چون فیزیوتراپ دارم ماههاست که پدر و مادرم باهم قهرند دعواانگار اساسیست نمیدانم چرا آدمها دنیا را اینقدر جدی می گیرند دو روز دیگر وقتی ناخواسته همدیگر را ترک کنند یادش میماند که بسیار اسفناک است این متن کاملا بی نقطه است لطفاً خودتان نقطه ها را در جای مناسب بگذارید!!!!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ

تصمیم گیری برای ادامه کار

دیروز با فیزیوتراپم بحث روی بازنشستگی یا ادامه کار بود. به ایشان گفتم تصمیم دارم خودم را بازنشسته کنم و پنج سال باقیمانده از خدمت را تا هنوز جوانترم به خودم بپردازم کتاب، مسافرت و ورزش. فیزیوتراپ گفت فکر خوبیست به شرط اینکه مقدمات کار نظیر پرستار خوب و برنامه ریزی ساعات مختلف زندگیت را قبلا طراحی کرده باشی. شما چی فکر میکنید؟

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ

حال من

نمیدانم چه اتفاقی افتاده است. ترس عجیبی وجودم را فرا گرفته انگار از ماندن می ترسم خنده دار اینجاست که بگویم از رفتن هم می ترسم. خدا تکلیفش با بنده اش مشخص نیست ببرد یا نگه دارد. فیلم ابد و یک روز مرا به تفکری عمیق برای زندگی یا نبود آن فرو برد. راستی این چند روزها کتاب چطور ام اس را شکست دادم اثر خانم آن بوراچ و ترجمه همدم روح عزیزمان را میخوانم امیدوارم در آینده بتوانم خلاصه اش را برایتان بنویسم. فعلا روزمرگی میکنم بخشی کار بخشی فیزیوتراپی و بخشی تلویزیون اما دلم برای کتاب خواندن خیلی تنگ شده چرا من نمیتوانم مثل آدمهابی عادی پشت میز بنشینم و کتاب ورق بزنم و بخوانم از این چراها خیلی زیاد است اما شاید حالا وقت راه حل باشد. راستی روز جهانی بیماریهای خاص بر کسانی که می خواهند برای رفع التیام بیماران کاری بکنند مبارک باد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

آنچه گذشت

چند روزیست دو تا پرستار پیدا کرده ام که نسبتا از هر دو راضیم البته یکی پنج ساعت می ماند و یکی یک ساعت اما قرار شده اونی که پنج ساعته و بیشتر نمیتواند بماند کارهای هشت ساعته مرا انجام دهد دعا کنید هم من بهره ببرم هم آنها.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

دغدغه های من

۱- گاهی در محیط کاری همکارانی را می بینم که عشق به کار عشق به سازمان و عشق به وطن برای شکوفا شدن هر چه بیشتر را ندارند. تعجب میکنم از آدمهایی که جسم سالمی داشته اما از سرمایه وجودی خود برای رسیدن به اهداف متعالی و رشد یافته ای استفاده نمی کنند. گاهی دلم برایشان میسوزد و فکر میکنم مگر عمر آدمی چند سال است که خرج چیزهای الکی شود.
۲- گاهی در جامعه و محیط اطراف خود آدمهای منفی بین و منفی فکر و منفی عملی میبینم که باز هم دلم برایشان می سوزد. قادر نیستند از آنچه هست و شاید قابل تغییر نباشد لذت ببرند و فقط ابعاد منفی هر اتفاق را می بینند و هیچ تلاشی در مثبت دیدن، مثبت کار کردن، مثبت تصمصم گرفتن و مثبت اجرا کردن نمی کنند.
۳- هنوز هم نتوانستم یکی دو پرستار خوب پیدا کنم به قول دکتر شریعتی یک بیشترین تعداد ممکن است.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

من خانه پرستارو سال جدید

قرار بود در خانه پدری چندتا اتاق بسازم و از آنها برای مستقل شدن و آوردن پرستار استفاده کنم که متاسفانه با مخالفت پدرم مواجه شدم و اینکار انجام نشد.اما قبل از سال خانه را رنگ آمیزی کرده و محیط را برای آمدن پرستار مناسب سازی کردم.هزینه های زیادی صرف این کار شداما اتاقها بسیار زیبا شدند و خانه قدیمی از این رو به آن رو شد اما متاسفانه پرستار پیدا نشد خیلی ها آمدند و رفتند اما گزینه مطلوبی پیدا نشد.دعواهای هر روزه پدر و مادرم هم مزید بر علت شده و حال مرا کاملا دگرگون کرده گاهی به خدا میگویم چرا من ؟با اینهمه گرفتاری های من موارد زیادی مشکلات هم مزید بر علت میشود و تلاش مرا برای بهتر شدن زیر سوال میبرد نمیدانم چه اتفاقی خواهد افتاد اما برایم دعا کنید تا روزهای بهتری داشته باشم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ