چند روز پیش که دکتر بودم قصد و غرضم گریستن واسه دکتر بود یک دل سیر گریه میخواستم اما بازم نشد هم برادرم نشسته بود و هم من دکتر را محرم ندیدم .وان دل بزرگ کجاست ؟اگه میگید سفر/ باید پرسید با کی وچی ؟من جوابش را دارم نمیشود
چند روز پیش که دکتر بودم قصد و غرضم گریستن واسه دکتر بود یک دل سیر گریه میخواستم اما بازم نشد هم برادرم نشسته بود و هم من دکتر را محرم ندیدم .وان دل بزرگ کجاست ؟اگه میگید سفر/ باید پرسید با کی وچی ؟من جوابش را دارم نمیشود
خیلی گیجم /غصه میخورم/ غصه عمر از دست رفته/ جوانی تباه شده/ دستهای خالی و جام بی شراب.
دیروز پس از سالها رفتم دکتر مغزواعصاب .همو که اولین تشخیص ام اس را واسم داد ومن به جرگه بیماران صعب العلاج پیوستم.اولین کار دکتراین بود که دفتر بیمه را ورق زد وگفت چرا متخصص ریه و من از ذات الریه چند ماه پیش گفتم و بستری شدن در تهران و ادامه درمان در اینجا.گفت هنوز نفس کم میاری موقع حرف زدن و رمق نداری .گفت سر کار میری و من گفتم اره و پرسید با خانواده ای و جواب بله من او راضی کرد و دارو نوشت وگفتم اعصابم خط خطی است گفت شاید خوشه سه شده ای.
گفتم از داروی جدید ام اس چه خبر؟ گفت ما خودمان میسازیم.
پیوست یک :این همان پیوست دو پست قبلیست.
پسره هر جا میره خواستگاری پاسخ رد میشنود اما وقتی میفهمند خوشه یک است بهش میگویند اری
پیوست دو:سرما خورده ام حسابی
دیروز مقاله ای میخواندم در باره فرهنگ گفتگو و محاوره و مناظره در بین ما ایرانیان .توجهم جلب شد باینکه ما چه در سطح خانواده/چه در سطح خیابان/چه سطح دانشگاه/وچه سطح ملی نه خوب میشنویم نه خوب میبینیم نه قانع میشویم نه قانع میکنیم فقط پشت سر یارو حرف میزنیم چرا؟
پیوست یک:همه نوشته های دوستان وبلاگنویس را میخوانم اما به سه علت کمتر پیام میزارم یک بی حسی دستام دو کم وقتی سه تنبلی
پیوست دو:
داشتم فکر میکردم اگرقدرت ذهن خوانی داشتم در جلسه ای با حضور مدیر و معاونین و مدیران میانی شرکت در حالیکه مدیر ارشد درحال حرف زدن است هر یک به چه می اندیشند وتصورات زیر را ساختم.
1 معاون برنامه ریزی :وضع اهن وسیمان ومصالح چطوره تا برجهام زیادتر شوند
2 معاون بهره برداری :کجا جور کنم برم سفر خارجی و ازکدوم پیمانکار/چطوری نفع ببرم
3 معاون مالی :چطوری حرف بزنم تا بیسوادیم مشخص نشود
4 معاون انسانی :تحقیق کی را باسم خودم در مجامع علمی چاپ کنم تا حس جاه طلبیم اقناع بشود
5 معاون توسعه :چطور مومن تر بنمایم
6 مدیر رایانه : کی و چطور غذای مفید واسه بچه هام درست کنم
7 مدیر بودجه:چطوری با ماموریت ازکار دربروم
8 مدیر هیئت مدیره :چقدر در روز برم اتاق مدیرعامل تا بگه چه مدیر پرکاری
9 مدیر ارشد :کی شصت ساله میشم برم امریکا پیش بچه هام
10 من :کی به چی میاندیشد
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».
دیروزوپریروزو امروز برادرم حالش بد بود کمر و پا و همه اعضا درد میکرد خودش اظهار نمیکرد اما شدیدا میلنگید اصلا ما خانوادگی عادت نداریم اظهار درد کنیم الا خواهرم .وچه بد است تنهایی درد کشیدن بی حامی وقتی همسر جدید شوهر سابق خواهرم واسش مشکل درست کرده بود و او به شوهر دوستم متوسل شده بود او گفت مقصر برادران شمایند و هنگام دزدی پولم باز هم همینو گفت و من گفتم ما همه تنهاییم.
چند روز پیش دختر سه ساله برادرم مهمان ما بود و او گفت بیا مهمان بازی کنیم. گفتم باشه. توی اتاق من یک عروسک خرس و یک اسب ابیست که اسم خرس/ خرسی و اسم اسب ابی/ میشل است .فاطمه عروسکها را برد سمت کتابخانه و گفت اینجا اتاق اینا .صندلیها اتاق مرا اتاق خودش انتخاب کردوگفت بریم بخوابیم فردا مهمان میاد .گفتم باشه و چشمم را بستم اما شیطون بلا گفت نه باید واقعا بخوابی من خوابیدم و مجبور شدم با کمک بلند شوم و اینبار او کوتاه امد و گفت دیگر نشسته بخواب.
