سال نو مبارک

پنج سال و نیم است که وبلاگ می نویسم .درد دلهای بسیاری که جایی نگفتم اینجا امد غصه های بسیاری اینجا گشوده شد.دلمردگی های زیادی اینجا نوشته شد.حرفهای ناگفته اینجا گفته شد.نامه های نانوشته اینجا نوشته شد.راهنماییم کردید .تشویم کردید .بهم هشدار دادید .راهنمایی شدم .نکوهش شدم .دوست یافتم سبک شدم درددل کردم و سکوت شنیدم زیبایی نوشیدم خلاصه لذت بردم .خندیدم و گریستم وخلاصه از غم رهیدم بخاطر گوشهایتان ممنونم بخاطر چشمهایتان سپاسگزارم وبدلیل دوستیتان افتخار میکنم تنهایم تا زنده ام و وبلاگ مینویسم نگذارید که به شما دلگرمم .سالی پربار پر از سلامتی نشاط و شادی برایتان ارزومندم

دنیای انها

گربه ای ساکن خانه ماست که روی حیاط خانه دارد و غذایش بعهده ماست و درحال حاضر حامله است و حسابی سنگین شده و از شیطنتهای صبحگاهی اش خبری نیست .دیروز داشتم از پشت پنجره نگاش میکردم و فکر میکردم خوش بحال اینا که دنیا واسشون ندانستن است.

دلم

چقدر دلم بهانه میگیرد. چقدر دلم برای شدن تنگ شده است .چقدر دلم برای راضی کردن دلم/ می تپد. چقدر دلم دنبال راه دررو میگردد. چقدر دلم/ دلش برای روزهای شاد کودکی تنگ شده است .چقدر دلم برای راستی و صداقت پر میکشد. چقدر دلم ارزوهای نرسیده دارد.چقدر دلم در شک است.چقدر دلم چکنم چکنم دارد.چقدر دلم فضای ابری و غبارالود دارد.چقدر دلم تیره شده است .چقدر دلم بدنبال تو میگردد.چقدر دلم گذشته و اینده را یاد می کند.چقدر دلم نازک شده است.چقدر دلم زود می شکند .چقدر دلم بی تاب است.چقدر دلم میترسد.

دیروز

دیروز کارگر اوردم .خونه نسبتا تمیز شد اما نه اونی که من میخواستم البته زیاد هم مقصر نیستند خونه کاهگلی توی یه شهر کویری پر گردوخاک بهتر از این تکانده نمیشود.
دیروز بازم رفتم دادگاه اما قاضی گفت بعد ازسیزده فروردین قرار مجرمیت صادر میکند انگار متهمین بیشتر خوشبحالند تا شاکیان مال رفته.
دیروزکمر برادرم دردناک بود ومن غصه خوردم چون مسببش منم امیدوارم سال جدید سال رهایی من از این بیماری باشد و سال رهایی او از دست مزاحمتهای من.
دیروز وقتی برادرم مرا از رمپ جلوی دادگاه بالا میبرد پیرمردی گفت خدا شفات بده و خدا بچه هات را سالم نگه دارد و من گفتم ممنون.
دیروز هوا گرم بود و حال من گرفته.
دیروز اینترنت قطع بود و امروز هم.

نمره زبان

نمره زبان کانون را دادند 86 شدم البته با استرس رفتم امتحان .البته نه بخاطر امتحان بلکه بدلیل بداخلاقی برادر کوچکه و اضطراب امتحان داشتن او که مجبور شد بخاطر نوشتن واسه من توی رودربایستی استاد قرار بگیرد .اخه خودش دانشگاه داشت جالب اینجا بود خانمی که من جواب بعضی سوالهاش را داده بودم نمره اش از من بیشتر شده بود البته خوشبختانه پاس شدم مهم بقیه نیستند مهم من بودم .

شگفتیهای من

چقدر اخر سالی کار دارم .فردا امتحان زبان و درسای این ترم هم مانده.البته تیر ماه امتحانه اما من اصلا کلاس نرفتم و کتاب نخریدم.کارگاه دارم ایا با این وضعیت درسته دست و پازدن واسه دوباره درس خواندن.

خدایا

قبلا که اژانس داشتم سر موقع و شاید زودتر سرکار میامدم اما حالا اکثرا دیر میرسم چون...
نمیتونم با تو بسازم حرفمو نمیفهمی و نمیفهم ترا ...
اداره حالم را از بی ادارگی بهم زده ...
حالم خیلی بده وقت رفتنه خدایا مددی

منو اصلی
جستجو
آرشيو ماهانه
دوستان
تشکر
3.35
قالب از: Iranianet

XML