امروز آمده ام

دو روزی نبودم یکشنبه خودم حال کار نداشتم و دوشنبه برادرم حال بردن مرا به اداره.امروز هم با آژانس امدم.ادامه تغییر دیدگاه را فردا ادامه میدم.جمعه عروسی پسر دختردایی مامان بود اما علی رغم نسبت دورش با ما همه رفتیم چرا؟اخه دایی مادرم از کودکی تا امروز که هشتاد ساله اسیتن تهران بوده بچه ها ونوه ها و نتیجه تهرونیند حالا یکی ازنوه ها که داره خارج کشور کامپیوتر میخواند عروس که او هم فوق کامپیوتره واهل شهر ما .در نتیجه عروسی اینجا برگزار شده داماد هیچ فامیلی جز ما اینجا نداشت ما هم کم فامیل .خلاصه سه ساعتی عروسی رفتیم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ

خاطرات و تغییر دیدگاه۳

زن مهربانی که تنها او می توانست نق نقهای پدرم را تحمل کند اما به گذشته که برمی گردم تحمل را نمیتوان نام صبر نهاد .صبر سازنده است اما تحمل مخرب.نه تنها رفتارهای اشتباه را برطرف نمی کند بلکه باعث تداوم رفتار غلط هم شده و در دل  تحمل کننده احساس مغبون ومرعوب شدن و در نهایت نفرت را برمی انگیزد.همان احساسی که در مادرم پدید آورد.و این احساس باعث بوجود آمدن موجودی خیالی و ترسناک بنام پدر در دل بچه ها شد طوریکه هیچیک از ما نتوانستیم واژه دوست و حامی خیرخواه را در سیمای پدر ببینیم.با بزرگتر شدن بچه ها روابط سردتر و با شکاف عمیقتر خودشان را نشان دادند مادر نه فقط تلاشی برای بهتر شدن روابط انجام نداد بلکه خانواده او هم آتش بیار معرکه بودند در تشدید اصطکاک بین پدر و مادر.گرچه در سالهای اول مادرم بدلیل کمی سن و اختلاف پانزده ساله با پدر قدرت تعدیل رفتارهای پدر و تغییر در شیوه زندگی را نداشت اما سالهای بعد هم هیچ تلاشی برای بستن این شکاف با مطالعه ،ترفندهای زنانه و مشورت صورت نداد و مزید برعلت به روزمرگی عادت کرد و عادت داد پدر و بقیه را.گاهی فکر میکنم نقش زن در مادری و همسری و مدیریت خانه بقدری ویژه و ظریف و حساسه که هیچکس تا حالا به عمق آن پی نبرده و این نقش،توانایی جابجایی کوه و خلق رفتارهای محال و شگفتی ساز را دارد.در هر صورت زندگی ما به همین صورت نصفه و نیمه ادامه یافت گرچه میتوان خیلی ای کاش اینطور ای کاش آنطور را در مورد آن گفت اما گذشته گذشته است و باید به حالا اندیشید به این موضوع که با خودسازی و اصلاح رفتار خود اگر توانستم بر دیگران و رفتارشان اثرمفید بگذارم چه بهتر و گرنه بگذارم و بگذرم و آرامشی معنوی را در درون خود جستجو کنم و لاغیرکه قرآن هم به رسول خدا گفته تو فقط بشارت دهنده و نهی کننده ای و دیگر هیچ.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۳ پاسخ

وقفه

امروز کمی خسته ام ادامه خاطرات و تغییر دیدگاه باشه واسه شنبه

میلاد حضرت زهرا مبارک متن زیر تقدیم به خانمها

 

راز آرامش درون خویشنداری است. انرژی‌های خود را پراکنده نکن. آنها را تحت نظر داشته باش و به طرز مفیدی هدایت کن.

راز آرامش درون در این است که هرکاری را با حواس جمع و علاقه انجام دهی.

راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است، گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.

راز آرامش درون در آسایش درون است. آسایش جسمانی، عاطفی، ذهنی و سپس معنوی است.

راز آرامش درون در دل نبستن است. این را بدان که در حقیقت هیچ چیز و هیچ کس به تو تعلق ندارد.

راز آرامش درون در شادی است. افکار شادی آفرین را آگاهانه حفظ کن.

راز آرامش درون در آرزو نداشتن است. این را بدان که شادی در درون تو جای دارد، نه در اشیاء و شرایط خارج از وجود تو.

راز آرامش درون در این است که همه چیز را همان طور که هست بپذیری. آنگاه با امید و آرامش در جهت بهبودی آن قدم برداری.

راز آرامش درون در درک این مطلب است که تو نمی‌توانی دنیا را تغییر دهی. اما می‌توانی خودت را تغییر دهی.

راز آرامش درون در دوستی با افراد مثبت است. از معاشرت با افرادی که طبیعتی خالی از صفا و صمیمیت دارند، اجتناب کن.

راز آرامش درون در ایجاد آرامش در محیط اطراف خویش است.

راز آرامش درون در یک زندگی ساده است. ضروریات زندگی را دوباره برای خود تعریف کن.

راز آرامش درون در یک زندگی سالم است. هر روز ورزش کن، غذای مناسب بخور و نفس عمیق بکش.

راز آرامش درون در داشتن وجدانی پاک است. به آرمان‌هایت پاینده باش.

راز آرامش درون در رفتار آزادانه است. رفتاری که بر آمده از خود واقعی ات باشد، نه افکار دیگران.

راز آرامش درون در این است که در تمام مراحل زندگی از حق پیروی کنی.

راز آرامش درون در غبطه نخوردن به مال دیگران است. این را بدان که آنچه حق توست، هر طور شد خود را به تو خواهد رساند.

راز آرامش در گله‌مند نبودن است. آنچه دنیا به تو می‌بخشد، در مقابل چیزی است که پیش‌تر ، تو به او بخشیده‌ای.

راز آرامش درون در این است که اشتباهات خود را بپذیری و بدانی که فقط خود تو می‌توانی آنها را به موفقیت تبدیل کنی.

راز آرامش درون در این است که بر دشمن درونت غلبه کنی، نه این که او را سرکوب کنی.

راز آرامش درون در تمرین اراده است. حتی اگر نفست به شدت مخالف باشد.

راز آرامش درون در این است که دلت همیشه شاد باشد، حتی هنگامی که دیگران عبوس هستند.

راز آرامش درون در این است که به جای توقع خوشحالی از دیگران، خود آنها را خوشحال کنی.

راز آرامش درون در این است که خیر و سلامت دیگران را خیر و سلامت خود بدانی.

راز آرامش درون در بی‌آزار بودن است. هرگز عمدا کسی را نرنجان.

راز آرامش درون کار کردن “در کنار دیگران”، نه “در مقابل” آنها.

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۴ پاسخ

خاطرات و تغییر دیدگاه۲

او در سالهای کودکی و جوانی من اخلاق تند و کم صبری داشت.شاید حالا هم دارد اما زیاد خودش را بدلیل پیری وبزرگ شدن بچه ها نشان نمیدهد.البته این اخلاق تند در دو عامل خانوادگی ومحیطی ریشه داشت .معلم ومدیر مدرسه ای پسرانه که تربیت را در استبداد پدرانه می دید ودر نظرش همیشه مرغ یک پا داشت وشاید همین اخلاقش در دورشدن بچه ها و مادرم و فامیل از او بی تاثیر نبوده و نیست.همیشه منصفانه به او نگریسته ام ومردی را دیده ام درنهایت تلاش برای ساختن دنیا و زندگیش،دید دقیق فنی و مهندسی و قابلیت یادگیری بالا در علوم وفنون وهنررا داشته  اما نمیدانم اسمش را بدشانسی بگذارم یا چلمنگی یا عدم ریسک پذیری یا دید نسبتا منفی به آدمها یا مسئولیت بیش از توان یا فقر در هر صورت او در شصت سال پیش نتوانست به آرزوهایش برسد و علی رغم تعهد ستودنی به زن و زندگیش فقط در جا زد و شاید عقب رفت.بسیار مورد نکوهش مادر و خواهر و برادرهاست اما غیرعلنی.یکبار در ابتدای دانشجویی به او گفتم با زحمت زیاد مواد خوبی را انتخاب کرده اید برای پختن یک غذای با کیفیت ،آنها رادر دیگ ریخته اید اما با رفتار وسواس گونه آبش را زیاد و دربش را محکم بسته اید و بدون کنترل شعله بطور نرم ،حالا دیگی دارید که ترکیده و موادش به بیرون پرت شده اند.حالا که نگاهش میکنم دیگر نه آن چشمهای درشت نافذ نه آن لباس مرتب و موی روغن زده و کفش براق یک مدیر مدرسه و نه آن دستهای توانایی که قلم درشت خطاطی را میتراشید وبا مداد کنته نقاشی میکشید و قیچی را با دست چپش میگرفت و برش خیاطی می زد و نه آن ذهن توانایی که شعراز حفظ میخواند ومساله ریاضی حل می کرد و نه آچار بدستی که اتوموبیل خودش و وسیله های برقی و خراب خانه راتعمیر می کرد و نه آن مرد قلدر نان سنگک بدستی که همیشه حرف اول وآخررا می زد،نمی بینم حالا جلوی من پیرمردی خمیده،سپیدموی ونسبتا ژولیده بدون هارت وپورت قرار دارد واینبار ایمان می آورم که هیچ جز تو و محبت ماندنی نیست و نگاهم را به سوی دیگر اتاق بر پیشانی چروکیده مادر می افتد ادامه دارد…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۳ پاسخ

خاطرات و تغییر دیدگاه ۱

به تو می اندیشم هرلحظه وهر جا وهر سمت و هر سو.می دانم کسی برایم جز تو نمانده و نمی ماند حتی دست و پا و چشم وگوشم.گمان می کردم اینها مال منند اما…یادم می آید هشت سالگی و قللکم ،که جعبه ای فلزی بود از شکلات خالی شده و من پولهای عیدی و روزانه ام را درآن نگه می داشتم .چقدر مواظبش بودم چقدر برایم مهم بود چقدر ذوق می کردم وقتی می دیدم پولهای قلک من ازهمه خواهروبرادرها بیشترو توجیه می کردم آخه من بزرگترم.چقدر خوشحال بودم که انها پولهایشان را خوردنی می خرند اما من نگهشان می دارم.چقدر می بالیدم که وقتی دویست تومان شدند مادرم فقط از من قرض گرفت و کارش راه افتاد.چقدر خوشحال بودم که دوباره جمع کردم و با موتور هوندای داییم رفتیم پلاسکویی که تازه توی شهرمان باز شده بود و چند تا سبد پلاستیکی شیک واسه نگهداری سیب و پیاز،سبزی،ظرفهای شسته شده و…خریدیم و پول من وسیله ای واسه خانه شد .چندی پیش به علتی وارد انباری شدم و یکی از سبدها را دیدم خاک خورده و رنگ قرمز شادش پریده .چه جالب زمانی که در خانه های معمولی کابینت معنا نداشت این سبد جای بشقاب داشت و قاشق و کار کابینت را  برای نگهداری ظرفهای شسته انجام می داد و حالا حقیر و کهنه در گوشه ای افتاده و شاید بزودی در سطل زباله و یا خیلی شانس بیاورد در بساط کاسه بشقابی واسه ذوب و تبدیل شدن به پلاستیکی احیایی قرار بگیرد و همزمان پدرم را دیدم با قامتی خمیده، رنگ زرد انگشتانش که زبری زمانه آنها را از ریخت و قیافه انداخته بود خاطرات دیگری را درونم زنده کرد…ادامه دار

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۵ پاسخ

تسلیم

کاهی فکر میکنم شما جی به من میگید گاهی نق میزنم گاهی شادم گاهی متفکر و گاهی غمگین گاهی بیخیال و گاهی شاد .این حالات را گاهی به تحمل یک بیماری صعب العلاج ربط میدم گاهی به شرایط ژنتیکی و گاهی اجتماعی و فرهنگی و گاهی هیچکدام .فکر کنم بیشتر ادما متغیرند الا کسانی که به سطح اگاهی تسلیم رسیده اند.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

خسته ام

مرا گریه نیاز است

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۴ پاسخ

دریای نور

از ماه رمضان گذشته روزی چند صفحه قرآن با معنی خواندم و نه ماهه ختم شد.از عملکردم راضیم اما هنوز تاثیر شگرفش را بر اخلاق و رفتارم ندیده ام و دوباره باید شروع کنم.

جو خونه کمی آرامتره  اما رفتار برادر کوچکه نگرانم کرده با وجود پیدا کردن کار واسش نمی جنبه و دس دس میکنه.

از فیزیو تراپیم ناراضیم پیشرفتی ندارم و احساس میکنم پای راستم کاملا به من تعلق ندارد.

چند تا کتاب خوب با نویسنده و ناشر بهم معرفی کنید ممنون میشم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۳ پاسخ

امده ام

کلاس تهران خیلی خوب بود اما مثل همیشه شرمنده برادرم شدم سی ودو پله و سه روز.بد شانسی اینه که لجبازه و کمک نمی گیرد .راستی با ارام و سوسن و شوهرش کافی شاپ رفتیم و کتابی از وین دایر از ارام هدیه گرفتم.دکتر گیاهی بهم داروهای بدمزه و بد شکلی داده و واسم سخته خوردنشون.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

استرس واقعی یا غیرواقعی

از اول هفته بعداز ظهرها فقط و فقط به دکتر رفتن گذشته است .شنبه دکتر گوش چون گوشام نمی شنید و جرم گیری وشستشو و مصرف قطره.یکشنبه دکتر مغزواعصاب و تجویز نوانترون به توصیه دکتر صحرائیان و وقت برای اکو و عکس رادیولوژی از دندان واسه دندانپزشک.دوشنبه اکو قلبی.سه شنبه دندانپزشک و امروز آزمایش خون.انگار این هفته من و پزشکان قرار محکمی بسته ایم.البته اینایی که گفتم به این راحتی نبود ماجرا بعد از کار من ساعت چهار بعد از ظهر اتفاق می افتاد در حالیکه من خسته از کار و بی خوردن ناهار چون شرکت ما ناهار نمی دهد با استرسی پنهان راهی مطبها میشدم .می پرسید کدام استرس؟میگویم خبرکردن آژانسی که نمی دانم راننده اش میتواند به یک ناتوان به معنای اصیل کلمه کمک کند یا نه؟رفتن به جاهایی که نه اسانسور دارند و نه رمپ و هراران بار احتمال سقوط از ویلچر را داری.وقتی با وجود خستگی و درد کمر ساعتها منتظر تاکسی سرویس و کمک دهنده ای و نوبت پزشک و عکس و دارو میمانی.وقتی کسی نیست تو مطب کمکت کند دگمه مانتو باز کنی و مغنه ات از گوشت کنار بزنی و هزاران استرس دیگه اما بازم خدارا شکر.

پیوست ده روزی نمینویسم تا بعد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۱۲ پاسخ