دیر نوشتن هایم را ببخشید

خیلی دلم میخواست مثل قبل روزی یک پست میگذاشتم اما دنیا عوض شده همه به سمت شبکه های مجازی موبایل روی اورده اند و کمتر از کامپیوتر استفاده میکنند علاوه بر اینکه دستهای من بی حس شده و نمیتوانم بنویسم و پستهایی که می گذارم بوسیله ی همکار مهربانم تایپ میشوند.
سه هفته ای هست که سرما خورده ام و بدلیل ضعف سیستم ایمنی سرماخورده گی ام بهبود نمی یابدو سینوسهایم را درگیر کرده و چرکی شده اند داروی آنتی بیوتیک مصرف میکنم و تقریبا حوصله ی هیچ کاری را ندارم گاهی فکر میکنم خدا میداند بنده هایش چیکار مکینند و چه زجری برای بودن میکشند .
حدود نیمی از عمرم بیمار ام اس بوده ام خیلی زیاد است اما گاهی به اطرافم که نگاه میکنم کسانی را میبینم که مشکلات خیلی بیشتری دارند و همچنان زندگی میکنند گفتم زندگی آیا انها زنده اند یا زندگی میکنند؟کارهای زیادی برای انجام دادن دارم اما نمیتوانم انجام دهم چون وابسته به دستها و پاهایم هستند کسی باید برایم بنویسد بخواند و راه برود و تنها من فکر کنم و تصمیم بگیرم اما دوکار آخری ارزش چندانی ندارد چون بدون اولی ها اصلا بوجود نمی اید .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

چند ماهی که ننوشتم

خبرهای تقریبا زیادی این چندوقت اتفاق افتاده است که به صورت فهرست برایتان مینویسم.
۱-سفر مشهدبه خوبی گذشت گرچه نتوانستم حتی در شبستانها به دلیل شلوغی و ازدحام جمعیت حاضر شوم اما زیارت در صحن ها خودش نعمتی بود پشت پنجره فولاد از سمت اقایان وارد شدم اما نمیتوانستم دستم را دراز کنم و پنجره را لمس کنم اخردستهایم بسیار ضعیف شده اند .
۲- پرستارم ساعت کاری اش را به چهار ساعت در روز تغییر داده و به تبع ان مزد کمتری میگیرداما چندوقت پیش گفت قرض دارم پول دوسالش را یکجا ازم گرفت گرچه دادنش ریسک بسیار بزرگی بود اما پیدا کردن پرستار و اخت شدن با ادم و اموزشش برای یک بیمار ام اسی ناتوان کاری بسیار سخت است.
۳- اپارتمانم را که امسال تحویل داده بودند پرده و فرش کردم و تقریبا تمام وسایل شخصی ام که پراکنده در خانه پدری،خانه برادرم و چندجای دیگر بود به انجا منتقل کردم اما به دلیل نداشتن پرستار دایمی و مطمین نمیتوانم تنها زندگی کنم و تقریبا جز کم کردن مزاحمت برای دیگران از نظر جادادن وسایلم سودی ندارد خیلی ها میگویند اجاره اش بده اما من اینکاره نیستم.
۴-اینروزها به دلیل تغیر فصل سنگینی کار و عفونت مداوم حالم زیاد خوب نیست دعایم کنید.
۵-کتابهای برنامه خندوانه را با وجود انکه خیلی هاشون خیلی ارزش خواندن نداشتند اما سه روزه خواندم ۹۹ امتیاز کسب کردم اما متاسفانه هیچی برنده نشدم اما به خودم ثابت کردم که هنوز هم کتابخوان حرفه ای هستم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

با مسائل جانبی چه بکنم؟

پرستارم سه ماهی هست که مرتب می آید تقریبا توانایی هم دارد که کمکم کند اما مثل همه ی پرستارها شعارهای روز اول و فعالیتهای ماه اولش با حالا یکی نیست اما چون میدانم که همه مثل همه اند خیلی غصه نمیخورم اما دوماهی هست که پولش را پیش میگیرد و می گوید قرض دارم برادرم خیلی موافق این کار نیست و میگوید اخر ماه باید دوماه صبر کند تا پول کارکردش را بگیرد اما خب من هم چاره ای ندارم احساس میکنم شاید دیگر نتوانم کسی را پیدا کنم بیماری ما را ادمهای ترسویی کرده طوریکه رفتار غیر منطقی ادمها را هم میپذیریم این بنده خدا همسرش در یکی از شرکتهای بازاریابی اینترنتی عضو شده و باید زیرگروه پیدا کند و شرکت به انها وعده داده ظرف یکسال ماشین فلان مارک میخرید و خانه بهمانی گرچه روز اول به همسرش راهنمایی کردم که حرفه و کاراصلیش را کنار نگذارد اما گوش نکرد و مانده با انتظار یکسال بغد تا پولدار شود خب این خانم هم با سه تا بچه باید هم جواب صاحبخانه را بدهد هم جواب اقساط وام را خب مشخص است گرفتاریها خیلی زیاد است اما من چه کنم؟خودم نیازمند کمک هم مادی و هم معنوی ام خوشبختانه تا حالا مادی را پشت سر گذاشته ام اما رفتار غیر قابل پیش بینی ادمها سردرگمم میکند راستی یادم رفت بگویم دوشنبه قرار است با همین خانم و مادرم سفری به مشهد داشته باشیم و پنجشنبه بر میگردیم دعا کنید همه چیز به خیر بگذرد .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

با پرستار جدید کلی رفیق شدم زن مهربان و دلسوزی ست تقریبا تمام ورزشهای فیزیوتراپ را یاد گرفته و انجام میدهد و از لحاظ غذایی هم بهم میرسد میشه گفت درست مثل یک پرستار واقعی فقط مشکل اینجاست که سه تا بچه ی ده و هفت و دو ساله دارد شوهر خوبی هم دارد میشه گفت شوهرش را بارها از ورطه سقوط به ناهنجاریهای اجتماعی نجات داده و این خانم توان رسیدگی به بیماری مثل من و ضبط و ربط خانه اش را باهم ندارد گرچه سعی خود را میکند اما مسلما هر انسانی توانایی دارد که گاهی خسته میشود دلم میخواست من مریض نبودم تا مجبور شوم او را برای پرستاری انتخاب کنم تا ساعتهایی از زندگی اش بماند امااگر من نبودم یکی دیگر پیدا میشد که او را برای پرستاری انتخاب کند چون مردم اینروزها حالشان خوب نیست مشکلات مالی نمیگذارد که انسانها به خانواده شان درست بپردازند شاید بشه گفت همسر ایشان هم تا حدی مقصر است علیرغم اینکه جوشکار خوبی هست و کار برایش پیدا میشود اما چسبیده به اینترنت و شرکتهای مجازی و کار با این شرکتها برای خرید و فروش کالا .
بلای قرن حاضر سرگرم شدن ادمها به دنیای مجازی بطوریکه یادشان میرود چیکاره اند و با چه کسانی ارتباط دارند و درقبالشان مسولیت .خلاصه برای من و این خانم دعا کنید تا مشکلات هر دومان حل شود
راستی کتابخوانی مجازی امسال هم مسابقه دارد شما میتوانید با رفتن به این ادرس از این امکان برای خواندن کتابهای خوب استفاده کنید

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

روزهای پر ماجرا

قبل از اینکه ادامه پست قبلی را بنویسم لازم است کمی درددل کنم این روزها جهان پر از آشوب و کشتار است و بیشتر این کشتارها اطراف منطقه خاورمیانه و همسایگان ایران اتفاق می افتد از خودم میپرسم آدمها را چه شده است جهان را چه شده است چرا کشتار قتل بی رحمی آزار و اذیت آتش سوزی تخریب وسیله سرگرمی بعضیها شده است و بقیه ادمها از کنار انها بی تفاوت میگذرند و حداکثر وقتی انرا از شبکه های ماهواره ای و یا خبرگزاری ها میشنوندفقط آه میکشند و افسوس میخورند مگر نمی گوییم اگر یک نفر در ساسر جهان بی گناه کشته شود انگار همه ی خلق مرده اند مگر نمی گ.ییم بنی ادم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند ؟؟؟؟
درادامه ماجرای گذشته بگویم که پس از سه چهار هفته مادرم آمد و همان شب در خانه ما جنگ جهانی سوم راه افتاد انگار همه حرفهای نگفته سالها را میخواستند یک شبه بگویند و خالی شوند گرچه ان ماجرا گذشت و اوضاع به حالت نسبتا عادی در آمد اما انگار آدمهای خانه ما فقط در یک جا زندگی میکنند و هیچ نشانه ای از کنار هم بودن و عشق و وابسته گی وجود ندارد انگار سفره و دور هم نشستن و غذا خوردن با هم فراموش شده است انگار حرف زدن با همدیگر از یادمان رفته است انگار مثل غریبه ها فقط به هم نگاه میکنیم و از کنار هم میگذریم واقعا گاهی فکر میکنم آیا این اتفاق در همه جا افتاده است؟ یا فقط ویژه خانه ماست یادتان می اید سالها قبل خانه سبز از تلویزیون پخش میشد حالا به جای اینکه بپرسم خانه دوست کجاست میپرسم خانه سبز کجاست؟

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

روزهای پر از درد و استرس و عود بیماری

خاطرتان است که گفتم مادرم بخاطر عمل بیمارستان بستری بودپس از مرخص شدن سه هفته ای خانه خواهرم بود و من و برادرکوچیکترم و پدر در خانه تنها بودیم پرستار قبلی ام توی همین گیرو دار زنگ زد و گفت پسر هفده ساله ام دعوا کرده و من باید ببرمش بیمارستان و چند روزی نمی ایم و میدانستم که راست نمیگوید اما به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم ای کاش طوری هماهنگ میکردی که من پرستار جایگزین میگرفتم اینم بگم که بچه های پرستار سابقم تحت سرپرستی مادربزرگشان بودند و بم زندگی میکردند و پرستارم هیچ مسئولیتی در قبال انها نداشت اما بهانه آورد که چند روزی نمی ایم و من با استرس از شرکت خدماتی خواستم که فعلا کسی را به صورت موقت برایم بفرستد انروز تا رسیدم خانه کسی نبود که پیاده ام کند و پدرم نق زد که خانمه کی بود که از تو خیابون پیدا کردی و اومده دم در و گفته من از شرکت خدماتی امده ام حالا دیگر خانمه رفته بود و نق زدنهای پدرم بود و من تنها روی ویلچر ساعتها نشستم تا برادر بزرگترم امد و مرا روی زمین گذاشت انروز روز پر از استرسی بود و من بودم و درد و اشک …. روزهای بعدی شخص خیلی محترمی به عنوان پرستار برایم پیدا شد و تقریبا زندگی روی روال افتاد اما پدرم با هر آمدوشد به خانه عکس العمل نشان میداد و روزی نبود که دعوا و سروصدا نباشد
ادامه دارد…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ

روزهای گذشته

خبر اول اینکه مادرم چهارشنبه عمل مختص بیماریهای زنان داشتند و چند روزی بیمارستان بستری بود تازه مرخص شده و الان خانه خواهرم دوران نقاهت را میگذراند.تقریبا تنها هستم متاسفانه پرستارم هم پسرش مریض شده و چند روزی نمی اید من هم دربدر دنبال کمک .گاهی این لحضات را که میبینم از خودم از زندگی از ام اس و خلاصه همه چیز خسته میشوم صبح هم زنگ زدم آژانس راننده بیاید دنبالم اما مسول آژانس گفت بچه ها شاکی اند که کمک میدهند معطل میشوند ویلچر جابجا میکنند پس مزدشان رابیشتر بدهید من قبول کردم اما تعجب از راننده ها که علیرغم مزد بیشتری که من همیشه پرداخت میکنم اما بازهم نق میزنند.امروز صبح راننده گفت شما معطلی زیاد دارید اگر یک آدم سالم بود سریع سوار و پیاده میشد اما شما نه گاهی فکر میکنم باید دنبال مقصر بگردم یا نه؟ اصلا روزگار مقصر است .خدا مقصر است من مقصرم یا جامعه؟ پاسخ به این سوال خیلی خسته ام میکند
موضوع بعدی فرهنگ عامه مردم است دیروز ماشینی سوار شدم که ببخشید مرتب اب دهانش را در هرجایی که توقف میکردیم می انداخت به قدری کلافه شده بودم که گفتم آقا دستمال دستتان بگیرید و نگذارید مردم بیمار شوند او گفت دهانم خونی شده و دستمال هم ندارم و من گفتم دیگه بدتر چطور راننده آژانسی در ماشینش دستمال ندارد ؟بهش گفتم کولرت را روشن کن گفت خراب است و توی دلم گفتم عجب مشتری مداری میکنند اما موقع پول سر مشتری را میبرند
گفتنی ها خیلی زیاد است فعلا به همین راضی شوید راستی پریروز ویولت زنگ زد احوالم را پرسید نمیدانید چقدر ذوق مرگ شدم در ضمن گفت سوسن مشهد است و با این خبر توی پوستم نمیگنجم

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۳ پاسخ

شرح ماوقع

سلام ببخشید که روزها ننوشتم حالا هم همکارم می نویسد و من می گویم دستهایم مثل قبل کم توانند اما به نظر خودم خیلی بهتر شده ام شاید به چشم نیاید اما این تغییر بسیار کوچک و نامحسوس است اما در درون احساس آرامش و راحتی بیشتری دارم و به تمرینات فیزیوتراپی بهتر جواب میدهم همچنان سر کار می آیم اما یک ساعتی زودتر از بقیه محل کار را ترک میکنم چون فیزیوتراپ دارم ماههاست که پدر و مادرم باهم قهرند دعواانگار اساسیست نمیدانم چرا آدمها دنیا را اینقدر جدی می گیرند دو روز دیگر وقتی ناخواسته همدیگر را ترک کنند یادش میماند که بسیار اسفناک است این متن کاملا بی نقطه است لطفاً خودتان نقطه ها را در جای مناسب بگذارید!!!!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ

تصمیم گیری برای ادامه کار

دیروز با فیزیوتراپم بحث روی بازنشستگی یا ادامه کار بود. به ایشان گفتم تصمیم دارم خودم را بازنشسته کنم و پنج سال باقیمانده از خدمت را تا هنوز جوانترم به خودم بپردازم کتاب، مسافرت و ورزش. فیزیوتراپ گفت فکر خوبیست به شرط اینکه مقدمات کار نظیر پرستار خوب و برنامه ریزی ساعات مختلف زندگیت را قبلا طراحی کرده باشی. شما چی فکر میکنید؟

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ

حال من

نمیدانم چه اتفاقی افتاده است. ترس عجیبی وجودم را فرا گرفته انگار از ماندن می ترسم خنده دار اینجاست که بگویم از رفتن هم می ترسم. خدا تکلیفش با بنده اش مشخص نیست ببرد یا نگه دارد. فیلم ابد و یک روز مرا به تفکری عمیق برای زندگی یا نبود آن فرو برد. راستی این چند روزها کتاب چطور ام اس را شکست دادم اثر خانم آن بوراچ و ترجمه همدم روح عزیزمان را میخوانم امیدوارم در آینده بتوانم خلاصه اش را برایتان بنویسم. فعلا روزمرگی میکنم بخشی کار بخشی فیزیوتراپی و بخشی تلویزیون اما دلم برای کتاب خواندن خیلی تنگ شده چرا من نمیتوانم مثل آدمهابی عادی پشت میز بنشینم و کتاب ورق بزنم و بخوانم از این چراها خیلی زیاد است اما شاید حالا وقت راه حل باشد. راستی روز جهانی بیماریهای خاص بر کسانی که می خواهند برای رفع التیام بیماران کاری بکنند مبارک باد.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ